چاي سبز با طعم ليمو
زندگي يك چمدان است كه مي آوريش
بارو بنديل سبك مي كني و مي بريش
خودكشي مرگ قشنگي كه به آن دل بستم
دست كم هر دو سه شب سير به فكرش هستم
گاه و بيگاه پر از پنجره هاي خطرم
به سرم مي زند اين مرتبه حتماً بپرم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
اين غم انگيز ترين حالت غمگين شدن است
بي تو من با بدن لخت خيابان چه كنم
با غم انگيز ترين حالت تهران چه كنم
بي تو پتياره پاييز مرا مي شكند
اين شب وسوسه انگيز مرا مي شكند
* * *
قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بكش
هي تكانم بده نفرين كن و فرياد بكش
قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوري از ريشه بكش اره كه كوتاه شوم
مثل سيگار خطرناك ترين دودم باش
شعله آغوش كنم حضرت نمرودم باش
هر پسر بچه كه راهش ب خيابان تو خورد
يك شبه مرد شد و يكه به ميدان زد و مرد
من تو را ديدم و آرام به خاك افتادم
و از آن روز كه در بند توام آزادم
چاي داغي كه دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم
مي پرم دلهره كافي است خدايا تو ببخش
خودكشي دست خودم نيست خدايا تو ببخش

چاي سبز با طعم ليمو ريختم، 23 دقيقه با هانيه حرف زدم، بعدش برگشتم و چاييم رو خوردم. خيلي ام خوب بود.![]()
خوب شد چون فهميدم چاييم معمولاً چند دقيقه مي مونه بعدش مي خورم.![]()
و ياد اين آهنگ افتادم
.
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان