A very special rainy evening
چند وقت پيش، كه بر مي گرده به اواخر سال 91 خورشيدي (
) تصميم گرفتم روزايي كه يه اتفاق خوب ميفته يا جايي مي رم كه خيلي خوش مي گذره رو براي خودم بنويسم. ولي خوب چندتاشو ننوشتم، يا بهتره بگم فقط چند تا دونه اشو نوشتم. البته عموماً هر بار كه با دوستام رفتم بيرون خيلي خوب بوده و خيلي خوش گذشته، سه بار آخري كه يادمه يكي اون باري بود كه با بچه ها رفتيم باغ هنر- كافه شمرون، يا اون دفعه اي كه با هانيه اينا رفتيم تئاتر، و البته چهارشنبه پيش كه با بچه ها رفتيم باغ فردوس.
وقتي فيلم تموم شد و توي اون وسط بوديم و داشتيم مي گفتيم كدوم كافه اش جا داره كه بشينيم و منتظر دوتا از بچه ها هم بوديم كه بالاخره با يك ساعت و نيم تأخير برسن، يه باد و بارون باحالي گرفت و هوا اون رنگي شد كه عاشقشم؛ يه مخلوطي از رنگاي قرمز روشن و خاكستري و سورمه اي عصر هنگامانه! و چند قطره بارون، و بادي كه يه چيزايي از درختا كند و ريخت رو سر و كله ما.
بقيه اش ظاهراً ساعتي نشستن و حرف زدن و قهوه خوردن دوستانه بود، ولي يه حساي خوب ملوي زيرپوستي اي هم بودن كه نمي دونم از كجا سر و كله اشون پيدا شد در حاليكه من كاملاً مواظب خودم بودم كه همچين چيزايي پيدا نشن.
و بعدشم كه هادي به زور خودشو هوار عليرضا كرد كه تا سيد خندان برسونتش در حاليكه خونه خودشون آريا شهره
، و قاعدتاً ما هم از اين فرصت استفاده كرديم. هادي حتي مي گفت اگه مي خوايد تا خونه تونم مي تونم بروسونمتون.
هنوزم از اون حساي خوب زيرپوستي يه چيزايي اون ته مهاي وجودم هست كه نه مي تونم بهشون اعتماد كنم، نه مي تونم بي خيالشون شم.
هر چي كه هست خدايا مرسي بخاطر عصر باروني عالي اي كه بهم دادي.

خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان