جوونتر که بودم ...

آدم را به جاهاي ناشناخته مي برد.
مثلاً به ايستگاه هاي متروك
به خلوت زنگ زده واگن ها
به شهري كه
فقط آن را در خواب ديده ...
وقتي عاشق شدي
ادامه اين شعر را، تو خواهي نوشت!
اين شعر رسول يونان رو هر چي مي خونم، باز مثل بار اولي كه خونمدش برام قشنگه، من اصلاً اين شاعر رو نمي شناختم و اين شعر رو خيلي اتفاقي روي ديوار يكي از دوستام ديدم.
جوونتر كه بودم خيال مي كردم خيلي خوبه كه آدماي زيادي باشن كه عاشقم باشن و خبيثانه ترش اين بود كه توي خيالم بهشون بي توجهي مي كردم*. اما كمي كه گذشت ديدم آدمي كه دوستم داره رو اگه دوست نداشته باشم، حس خوبي نيست. و بدترش وقتيه كه اون آدم خيلي پايه باشه و بي خيال نشه. دنبال جنگولك بازي نباشه و دوست داشتنش واقعي باشه.
و شعرهايي كه هر چند وقت يه بار مياد رو ديوارش مي نويسه و مي ره، مث تنبيهه واسم. احساس گناه كه نه، ولي يه حس ناجوريه.
*: ساديسم داشتم گويا !!!!
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان