نارنگی در تحریم

یه سریالیه اسمش کوزی گونی ه، یه جاهایی اش رو خیلی دوست دارم، مثلاً اینکه چند نفرن که هم محله ای هستن و همش باهمن. یه جورایی یاد خودم و دوستام میفتم. اما امشب یه قسمتی داشت نشون می داد که گونی داشت راجع به پروژه اش برای خاور میانه صحبت می کرد. و من خیلی ناراحت شدم که خوب چرا مثلاً من نمی تونم اینجوری کار کنم و از کارم لذت ببرم؟ خدا رو شکر الان یه موقعیتی دارم که اگه شرایط ایران عادی بود، منظورم از عادی بودن این نیست که مثلاً ما اندازه ترکیه پیشرفت کرده بودیم. منظورم خیلی کمتر از اینه، منظورم شرایظ قبل تحریمه. اون موقع من و امثال من می شستیم خیلی آروم و راحت راجع به فلان پروژه امون حرف می زدیم. و اگه بخوام بهش فکر کنم، این قضیه خیلی اذیت می کنه آدمو. 

آخه الان که تو این شرایط افتضاح ما داریم اینطوری کار می کنیم، اگه شرایط عادی بود چقـــــــــــــدر کار ما راحت تر و بهتر بود. همین جوریشم کارای پروژه طوری دارم منتها از خاور دور (چین).

بله، به لطف آقای احمدی نژاد الان با جغرافیای چین آشنایی خیلی خوبی دارم، خیلی از بنادرش رو می شناسم. حتی می دونم کدوم بندرش کوچیکه و کشتی مادر نمی تونه بره اونجا پهلو بگیره. در اثر معاشرت با چینیا ضرب المثل هاشونو بلدم. و همینا باعث می شه بیشتر ازشون بدم بیاد. واقعیتش اینه که ازشون خوشم نمیاد به خاطر همین چیزا. ولی خوب از اونجایی که نباید از کسی بدم بیاد، سعی می کنم باهاشون خوب باشم.

ولی خوب من دلم بدحوری روشنه، که بالاخره این وضعیت یه روز نه چندان دوری تموم می شه. و وقتی ما تو شرایط عادی کار کنیم، بد مدل قدرشو می دونیم. 

 

پی نوشت: داستان نارنگی وسط این تحریم بازار اینه که این اولین نارنگی ای بود که پوستشو کندم و بوی خوبش در اومد. البته هنوز به اندازه کافی بوی پاییز نمی ده. اما خوب نوید بخش اومدن پاییز که هست. اونم متکامه (دقیقاً متکا، نه بالش) که خیلی ام دوسش دارم.

آهنگای دهه 60 و 70 خورشیدی


این آهنگا و آلبومای اون سالا که همه بچگی و نوجوونیم گوش می کردمشون عالین، یعنی مث گنجن، آدمو می برن به همون سالا.


چاي سبز با طعم ليمو

زندگي يك چمدان است كه مي آوريش

بارو بنديل سبك مي كني و مي بريش

خودكشي مرگ قشنگي كه به آن دل بستم

دست كم هر دو سه شب سير به فكرش هستم

گاه و بيگاه پر از پنجره هاي خطرم

به سرم مي زند اين مرتبه حتماً بپرم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

اين غم انگيز ترين حالت غمگين شدن است

بي تو من با بدن لخت خيابان چه كنم

با غم انگيز ترين حالت تهران چه كنم

بي تو پتياره پاييز مرا مي شكند

اين شب وسوسه انگيز مرا مي شكند

*          *          *           

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بكش

هي تكانم بده نفرين كن و فرياد بكش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم

طوري از ريشه بكش اره كه كوتاه شوم

مثل سيگار خطرناك ترين دودم باش

شعله آغوش كنم حضرت نمرودم باش

 

هر پسر بچه كه راهش ب خيابان تو خورد

يك شبه مرد شد و يكه به ميدان زد و مرد

من تو را ديدم و آرام به خاك افتادم

و از آن روز كه در بند توام آزادم

چاي داغي كه دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

مي پرم دلهره كافي است خدايا تو ببخش

خودكشي دست خودم نيست خدايا تو ببخش


 

 

چاي سبز با طعم ليمو ريختم، 23 دقيقه با هانيه حرف زدم، بعدش برگشتم و چاييم رو خوردم. خيلي ام خوب بود.

خوب شد چون فهميدم چاييم معمولاً چند دقيقه مي مونه بعدش مي خورم.

و ياد اين آهنگ افتادم.