جای امیدواری هست!!!!

 

پیرو برنامه آشپزی دیروز باید خزمتتون عرض کنم که امروز سر ناهار فقط من و آقای ف بودیم ( البته تو اتاق ما ) ، چون آقای ح* و م ( برادر رئیسه** محترم) رفته بودند پارس خودرو.به آقای ف گفتم بفرمائید خودم درست کردم ، گفت جای امیدواری هست....***در مقایسه با دستپخت مامانم گفت ، دستپخت همه رو یادش می مونه.

واااااااااااای ترکیدم انقدر این آهنگو گوش کردم همین جوری رو ریپیته ، نمی فهمم کی تموم می شه کی می ره از اول.اسمش اینه : این چه حسیه؟خوانندشم سهراب پاکزاد و امیر تبری هستن. من نمی گم دانلودش کنیدا ، ولی تهیه کنید و گوش بدید.امروز می خواستم به آقای ف بگم بلوتوثتو روشن کن برات یه آهنگ باحال بریزم بعد دیگه نشد.خوب شد نگفتم چون الان که دارم دقت می کنم ؛ می بینم شاید برا خودش یه فکرایی کنه ؛ البته آدم بی جنبه ای نیست اما خوب کلاً مرده دیگه و اساساً مردا از ممد اناری گرفته تا پروفسور حسابی مردن و عاشق توهم زدن.حالا شما گوش بدید و منو راهنمایی کنید که آیا به آقای ف بدم گوش کنه یا نه؟

*آقای ح و عمو ح دو تا آدم جداگانه هستن که هر دوشون اول اسمشون ح می باشد و هر دو متولد آبان هستن اما آقای ف ۵۹ و عمو ح ۶۱.

**دوست دارم بگم رئیسه ، حرفیه؟!!!!

***این سه نقطه هم معنیش این نیست که آقای ف حرف دیگه ای زد. توضیح بیشتری هم نمی دم.

قارچ خور

تا جائیکه یادم میاد از بچگیم تو بازی قارچ خور استعدادی نداشتم. شما هم اگه می خواید این بازیه خاطره انگیزو انجام بدید می تونید برید اینجا.

امشب یه قیمه پختم ، جاتون خالی.اولش که قاشق اولو گذاشتم دهنم مزه قیمه های پدربزرگم اومد زیر زبونم و آخرش یواشکی به مامانم گفتم بلاتشبیه مزه قیمه های آقا رو می ده.البته من صد سال دیگه هم نمی تونم مث اون قیمه ها رو بپزم. حالا بین خودمون بمونه ولی وقتی گوشتا رو انداخته بودم توش و داشتم لپه ها رو پاک می کردم و می شستم یهو دیدم بوی سوختگی می آد ؛ البته نسوخته بود فقط مقادیری کربن ته قابلمه تولید شده بود که با خارج کردن عامل تولید کنندش ، که همون پیازداغ ها بودن ، از چرخه تولید بقیه پروسه روند عادیه خودشو طی کرد. تازه مامانم که داشت می رفت بیرون راجع به لیمو عمانیش چیزی نگفت بعد من یادم بود که باید آخراش لیمو عمانی بندازم ، فرنازی هم آن بود.منم فرصت رو غنیمت شرمدم.

- فرنازی مامانت خونه است؟

- آره.

- ازش بپرس لیموی قیمه رو که انداختم چقدر باید بمونه.

- نیم ساعت بذار بپزه.

- آهان مرسی ، بعد بگو آبشم کم شده اشکال نداره اگه آب بریزم توش؟

- نه ؛ یه لیوان آب جوش بریز.

خوب ادامه برنامه آشپزی رو هفته بعد براتون پخش می کنیم.

پ.ن : فرنازی دخترعمه نوه خاله منه!!!! این نسبتی که گفتم الکی نبود واقعیه! و در یکی از بلاد کفر زندگی می کنن.

ظرف شستن

 

خدا رو شکر که امشب من نباید ظرف می شستم.آخه سه شب بود من داشتم می شستم.من و خواهرم یه شب درمیون ظرف می شوریم و من شبای فرد چون زوجا کلاس دارم ، پنجشنبه جمعه ها هم من ظهر و خواهرم شب.بعد یکشنبه که من شسته بودم ، دوشنبه خواهرم بیرون بود با دوستاش و فقط من و مامانم بودیم ؛ بابام هم مسافرته ، سه شنبه هم دوباره من شستم.

آخ عمو ح کجایی که یادت بخیر دیشب ماکارونی داشتیم.آخه چون من خیلی ماکارونی و لازانیا می بدم بهم می گفت میس اسپاگتی ، حالا که نیست کی بهم بگه؟

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم واسه عمو ح تنگ بشه ، اما انقدر هی یادش می افتم دیگه خسته شدم.

 

زودم شده بود.

 

من امرزو فهمیدم همونجوری که اگه آدم دیرش شده باشه ، هر چیم تلاش کنه زود نمی رسه ؛ اگرم زودش شده باشه ، هر چیم تلاش کنه دیر نمی رسه.امروز صبح زود با هزار زور بیدار شدم که خیر سرم برم بانک ساعت هفت و نیم رسیدم بانک ؛ دیدم هیچکی نیست ، چراغا خاموشه ، درام قفله ، براشون نوشتم آمدم نبودی.یادم نبود که ماه رمضون دیرتر باز می کنن ، نوشته بود هشت و نیم میان.بعد دیم اگه برگردم خونه حدود ۸ می رسم ۸ هم باز باید بیام بیرون که برم سر کار.اگرم می خواستم سوار تاکسی بشم یه ربع به هشت می رسیدم ، خلاصه طی یه عملیات انتحاری بهترین راهو در این دیدم که از چهار راه تختی تا ولیعصر سر فاطمی پیاده برم.حالا پاهام درد می کنه.

مادر آقای ف اهوازیه ، خانم م که اونم به تازگی از شرکتمون رفت اهوازی بود ، بعد اینا یه روز داشتن می گفتن ما ایرانی اصیلیم و آریایی خالصیم و از این حرفا ، بعد روز آخر که خانم م داشت می رفت تو حرفاش گفت که مادر بزرگش عراقیه ؛ چند روز پیشا یهویادم افتاد این موضوعو و گفتم نکنه آقای ف هم عراقی باشه یا مثلاً جد و آبادش باشن.امروز ازش پرسیدم :

- آقای ف شما احیاناً عراقی نیستین یا اجدادتون نبودن؟

- نه!

- خوب فکر کنید.

- نه!

- مطمئنید؟

- آره!

- گفتم اگه عراقی هستین دیگه باهاتون دوستی نکنم.

عموهای شرکت ما

 

از وقتی تصمیم گرفتم بیام هر روز حرف بزنم در طول روز هی فکر می کردم اینو بگم اونو بگم ‌، اما الان تقریباً همشو یادم رفته!

امروز تو سر کار خیلی خوب بود ، وقتایی که کارم مشخصه با اینکه زیادتر می شه اما راحت ترم و زمان برام خیلی زود می گذره و اصلاً خسته نمی شم.ایشالله همیشه خوب باشه ؛ همین طور کار همه.یه چیز دیگم در مورد خودمو کار و همکارا و ... هست که هنوز آمادگیشو ندارم بگم.ها ها ها الان فضولیتونو درد آوردم و بعدشم نمی گم.مرضی شدم.(خدای نکرده عشقولانه بازی نیست ؛ گفته باشم که یه گزینه رو براتون حذف کرده باشم.)

یه همکاری داشتم اسمش عمو ح بود. بعد یه اتفاقایی افتاد که رفت.خیلی ماه بود خیلی.امروز هم مث خیلی وقتای دیگه یادش افتاده بودم.ییهو حتی بوی عطرشم یادم اومد خیلی دلم براش دوباره تنگ شد.این که می گم عمو فکر نکینید سنش زیاد بود ؛ نه ، فقط ۴ سال از من بزرگتر بود اما کلی محترم بود ( ازدواج هم کرده بود ) ؛ رفتارشم یه جوری بود که بهش می اومد عمو باشه حتی آقای ف هم یه وقتایی بهش می گفت عمو با اینکه آقای ف یه سال از عمو ح بزرگتره. بعدش چند دقیقه بعد شایدم یه ساعت بعدش ز که یکی دیگه از همکارام بود  که اونم رفته زنگ زد. و با اون کلی حرف زدم.اما روم نمی شه به عمو ح زنگ بزنم.

در مورد بقیه هم بعداً بیشتر توضیح می دم.

بازگشت شر

دیروز یه فیلم دیدم Julie & Jullia که محصول 2009 و از روی کتابی که Julie نوشته فیلم شده ، یه ربطایی به وبلاگ نویسی داشت و کلاً فیلم شادی بود و خلاصه جولی هی هر روز می اومد و یه دستور آشپزی می ذاشت تو بلاگش ، اولش هیچی خواننده نداشت اما بعد کم کم کلی معروف شد.بعدش این منو اینسپایر (!!!!!) کرد که بیامو هر روز بنویسم از اتفاقای مسخره و دری وری ای که هر روز می افته.منم که حالا یه خواننده بیشتر ندارم ؛ اما خوب بالاخره خواننده هام زیاد می شن دیگه.فقط جون من اگه خواستین کامنت بذارید این جمله مسخره که وبلاگ خوبی داری دوست داشتی به منم یه سری بزن رو ننویسید.

مثلاً :

امروز آخرین روز تعطیلی 3 روزه منه ، چهارشنبه که شهادت امام علی (ع) بود پنج شنبه رو هم رئیسمون تعطیل کرد ، حالام که جمعه است.منم هنوز رایتینگمو ننوشتم ، کفشمو تمیز نکردم ، اتاقم هم که نگو.خوب از این کارایی که گفتم اصلاً خوشم نمی آد.

این اینترنت هم داره می ره رو اعصابم هی وصل نمیشه ، هی زنگ بزن به اون سپنتای کوفتی هی بگه این کارو کن اون کارو کن اااااه!خوب اعصابم خورد شد دیگه.

دیگه بسه ؛ اگه قراره هر روز بنویسم که نمی شه زیاد بنویسم ، وگرنه حوصله تون سر می ره.

پ.ن: شر به کسر شین یعنی شراره.