آدم ها



همه آدما بسته به موقعيتي كه توشن مي تونن خوب يا بد باشن. ممكنه دلشون واسه آدماي ديگه اي بسوزه، يا ممكنه تو وضعيتي باشن كه ما دلمون واسشون بسوزه.

آدم خوب مطلق يا بد مطلق وجود نداره، ما نمي تونيم يه نفر و كاملاً دوست داشته باشيم، يا كاملاً از يه نفر بدمون بياد. هر كيو كه از ته دل دوست داشته باشيم، شايد يه خصوصياتي داشته باشه كه خوشمون نياد و برعكس.

اين جور چيزا رو قبلاً تو سريالاي كره اي ديده بودم، و حالا تو سريالاي تركيه اي. ( شايد به نظر شما ديدن سريالاي ماهواره چيپه، ولي مهم نيست. [چشمك]) خواستم با شما در ميون بذارم.

حساي خوب


يه آدمايي و يه جاهايي هستن كه وقتي باهاشوني يا اونجايي خيلي حس خوبي داري،‌آرومي، شادي، پر حساي خوبي.

يكي از اين آدما يه پسر شيرازي بيست و نمي دونم چند ساله است كه حدود 10 ساله تهران زندگي مي كنه، نمي دونم خون شيرازيشه كه انقدر آرومه و وقتي باهاش حرف مي زني آرامش بهت مي ده يا كلاً اين مدليه. اينكه مي گم وقتي باهاش حرف مي زني آروم مي شي، منظورم حرف خاصي نيست، مثلاً در جواب اس ام اس من واسه قرار جمعيمون زنگ مي زنه و داريم اونو هماهنگ مي كنيم، يه مدليه كه ناخودآگاه و بي دليل مي خندم. كاري كه معمولاً كمتر مي كنم.

یکی از اون جاها هم كلاس رقصيه كه مي رم. با اينكه هميشه خسته و كوفته مي رم اونجا و به خاطر ساعتش كه ديره و يا تابستونه و گرمه يا زمستونه و سرده و .... و كلي غٌر ديگه هم مي زنم. اما وقتي مي رم اونجا خوبم، شادم، انرژي دارم و خستگي بعدشم خيلي خوبه. به قول يه دوست آدم وقتي ورزش مي كنه شبش راحت مي خوابه.

اما يه جاي مهم ديگه كه معمولاً خيـــــــــــلي بهم حس خوب مي ده، كلاس اسپانياييه. بعضي وقتا اصن حوصله ندارم برم، خيلي وقتا كاري رو كه قراره واسه كلاس انجام بدم، نمي دم. درس نمي خونم، تمرين نمي كنم. اما يه خانم صبوحي داريم، كه عاشقشم بس كه مهربون و خوش قلبه، از صحبت كردن باهاش هيچ وقت آدم خسته نمي شه و يه نمونه واقعي دل به دل راه داره هستيم ما. انقده ازم تعريف مي كنه كه خجالت مي كشم. ... و اما يه آدم بسيار مهم آقاي فلاحيه، استادمون. من همونجور كه گفتم درس نمي خونم، و نمي دونم اون بنده خدا متوجه هست كه دليل اينكه عالي نيستم درس نخوندنمه يا فكر مي كنه ضريب هوشي پاييني دارم. اما هر وقت كه خوب باشم (به قول شما، درسم خوب باشه) هميشه مي گه كه من راضيم ازت و اينو با اطمينان مي گه، يه جوري كه من باورم شه، اما من خودم از خودم راضي نيستم؛ چون مي دونم خيلي بهتر از اين مي تونم باشم. و گذشته از اين حرفا، اين آقاي فلاحي هم يكي از اون آدماييه كه ذاتاً آرومه، وقتي حرف مي زنه آدم آرامش پيدا مي كنه. آدم مثبت انديشيه، يعني فكرش مثبته، خوبه.

و اون چيزي كه اين پنج شنبه باعث شد ذوق مرگ شم اين بود كه؛ يه قسمتي از كتاب بود كه 3 تا متن داشت و جلسه قبل گفته بود كه اينا رو بخونيم و من نخوندم. يعني حتي يه دور از روش نخوندم چه رسد به اينكه كلمه هاييو كه نمي دونم پيدا كنم. و كلاً هميشه خيلي دوست دارم كه از رو يه متني با صداي بلند بخونم، فارسي، انگليسي، اسپانيايي. و اون روز هم سر كلاس خيلي كم حرف زده بودم، ساكت بودم. وقتي بچه ها داشتن متن دومي رو مي خوندن من يه دور از روي متن سوم تو دلم خوندم (همونجا سر كلاس)، و رسيديم به سومي. سنيور فلاحي گفت اينو كي مي خونه و من خوندم. وسطاش گفت "برابو" (همون براووي شما). بعد آخرشم وقتي كه تموم شد گفت مرسي خيلي خوب خوندي، تلفظات خوبه. و تازه همه اينا درحالي بود كه من فكر مي كردم  معمولي رو به ضعيف خوندم. البته اين چيزا ديگه واسه خودم عادي شده، چون عملاً انقدري كه ديگران منو تو يه سري چيزا قبول دارن، من خودم از خودم انقدر مطمئن نيستم. برا خودم خوبه، چون باعث مي شه هميشه جاي بهتر شدن داشته باشم. گاهيم بده، كه باعث مي شه از خودم احساس رضايت نداشته باشم.

مرسي، همه آدماي خوبي كه حساي خوب بهم مي ديد.