قشنگترین رویای زندگیم

قشنگترین رویای زندگیم جلوی چشمامه ولی....

تاریخ تکرار می شه و برای من قسمت های دردناکش خیلی قشنگ!

یه بار تو یه ایمیلی خوندم که ممکنه سرنوشت آدم تو یه لحظه توسط یه کسی که اصلاً نمی شناسیش عوض شه ؛ و این نکته رو دقیقاً در مورد خودم تجربه کردم؛ اول توسط یکی از آشناهای بابام رفتم تو اون شرکته ، بعد اونجا از یکی از آدما شنیدم که مؤسساتی به نام کاریابی وجود داره ، بعدشم که پویش مکانیک و دوستان.البته بعد از دیدن لاست فصل 6 به این نتیجه رسیدم که اگه آدما تو سرنوشتشون باشه که همدیگرو ببینن بالاخره یه جایی تو زندگیشون همدیگرو می بینن.آخه من همیشه فکر می کردم که مثلاً اگه یه سال دیرتر می رفتم دانشگاه و فلانی رو نمی دیدم و باهاش آشنا نمی شدم چه بد می شد.ولی الان فهمیدم که بالاخره اون آدمو یه جای دیگه تو زندگیم می دیدم.

این دوتا موضوع به هم ربط داشتا ، ولی خوب مطابق معمول زیرپوستی.

یه برادر بزرگتر تو کانادا ، اینکه با اونی که دوره از اونی که نزدیکتره رابطه ات بهتر باشه ، اینکه خودتم هی می رم می رم کنی ؛ اینا همه واسه من یعنی تکرار تاریخ با این تفاوت که اون دفعه رفتن اونو خیلی جدی گرفتم و غصه خوردم که با رفتنش از دست می دمش و خیلی خیلی خیلی قبل از اینکه بره از دستش دادم و اصلاً نرفت و حالا رفتن اینو جدی نگرفتم و گفتم حالا تا بره کلی طول می کشه یا اصلاً نمی ره و واقعاً مثل اینکه داره می ره.

خدایا ما با هم قرار گذاشتیم از روز اولی که خواستم برم یه جای جدید قبل از اینکه آدماشو ببینم باهات حرفامو زدم.خداییشم تو سر قرارمون موندی ، اما فکر می کنم خواستی با هوشمندی بهم بفهمونی که شرایطی که من خواستمو مهیا کردی اما از یه راه دیگه همون اتفاقو برام انداختوندی ( پیش آوردی ).

خدایا خدایا رویای زندگیمه؟! کمکم کن. مرسی.

ترنج

وقتایی که با هم مهربونیم و بهم لبخن می زنیم خیلی بیشتر از وقتایی که کل کل می کنیم خوش می گذره ، مگه نه؟

ما تو شرکتمون یه مشکلی داریم که هی فیزمون می پره ، یعنی مثلاً روزی سه چهار بار رو شاخشه.پنج شنبه ای نشسته بودیم و همه چی آروم بود که تو دلم گفتم خدا کنه برق بره دور هم باشیم ، نمی دونم چند دقیقه گذشت اما رفت و بعد از اون تا ساعت یک و ربع که من موندم سه یا چهر بار پشت هم رفت ، تازه بعضی وقتا فاصله دو بار قطع شدن برق 5 دقیقه هم نمی شه.

باحالیش اینه که UPS هم نداریم ، همین روزاست که رئیسه محترمه (!) مجبور شه شرکتو تعطیل کنه تا اطلاعات احیاناً پریده رو جمع و جور کنه و چند کیلو مادربرد بخره. هاهاها.

و اما ترنج  ؛

ترنج موجود دوست داشتنی ایه با مشخصات زیر ( حالا اگه هر کدوم از مشخصات ظاهری یا خصوصیاتش شبیه من نبود خوب لابد به باباش می ره دیگه.)

یه گوگولوی کپل لپدار ، پوست سفید با چشم و ابرو و موی مشکی ، موهای فرفری و قد متوسط رو به بلند ، بچه ام اجتماعیه و بگو بخند و با همه گرم می گیره.

اما در مورد اسم یادمه اون وقتا دو تا چیز می خواستم بگم ؛ یکی اینکه پیش دانشگاهی که بودم یه معلم دینی داشتم که خیلی خوب بود و به قول دوستان از بچه های ی ی ی ی ی ی نیک روزگار بود.جلسه اول که اومد سر کلاسمون راجع به کلی چیزا صحبت کرد و وقتی بچه ها اسمشو پرسیدن گفت حالا می گم بهتون ، اسم آدما آخرین نکته مهم راجع بهشونه و بعداً گفت که اسمش زرین باباخانیه.البته من با این جمله صد در صد موافق نیستم چون معتقدم اسم آدما تا حدودی رو شخصیتشون تأثیر گذاره.و دیگه اینکه تو کتاب کافه پیانو خودش یعنی راوی می خواسته اسمی داشته باشه که تو دنیا تک باشه یعنی اولین کسی باشه که تو کل دنیا این اسمو داره و به دخترش گل گیسو هم می گه دلم می خواد یه جوری باشی که همه گل گیسو های دنیا دوست داشته باشن مث تو باشن. من هم اون موقع از این ایده خیلی خوشم اومد و گشتم و این اسمو پیدا کردم که اون موقع هر چی فکر کردم دیدم هم کسی تا به حال این اسمو نداشته و هم اینکه « گفتا منم ترنجم کاندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی».اما بعدش دیدم اسم خیلی ها ترنج بوده و خلاصه الان ترنج فقط یه نمادی از بچه امه و اسم واقعی اش این نخواهد بود.

این حافظه هم چیز عجیبیه ها ؛ امروز پشتم به تلوزیون بود یهو یه آهنگی شنیدم ، گفتم چقدر آشناست برگشتم دیدم داره تیتراژ یه فیلمی سریالی چیزی پخش می شه که بد آشناست به بابام گفتم ارتش سریه؟!!!! و بعدش شروع شد و دیدم بالای صفحه نوشته ارتش سری.در پوست خودم نمی گنجیدم. اما آخرین باری که این سریالو دیدم یادم نمی یاد.خیلی بچه بودم و فقط یادمه راجع به جنگ و آلمان و ... بود.و اون وقتا چیزی ازش نمی فهمیدم.

الان که دارم اینا رو می نوسم و وبلاگمو به یه پست جدید مهمون می کنم فقط و فقط به این خاطره که منتظر دانلود شدن دو تا آهنگم.