ديروز طي يك عمليات انتحاري هر چي كشو مشو داشتم رو ريختم بيرون، يك كيسه گنده بَك آشغال از توشون در اومد، كلي دستبند و گوشواره و كِر ِم و دستمال مرطوب و غير مرطوب و لوازم رفع موهاي زائد پيدا شد كه ازشون خبر نداشتم. كشو ها كلي مرتب شد.

اما مهمترين فايده اش پيدا شدن يه چيزايي بود كه از بچگيم تا حالا نگهشون داشته بودم.

يه تل كه بهش گيس طوسي وصله، دلم نيومد بندازمش دور. گفتم شايد بچه ام خوشش بياد. نگهش مي دارم واسه دخترم.

يه دونه از اين لوله هاي حباب توليد كننده كه مث موجود شريفي كه بهش تيتاپ داده باشن از ديدنش بعد اين همه سال ذوق مرگ شدم.

و يه كليپس كه نمي دونم مال مامانم بود اون زمانا يا از اول مال خودم بود. كليپسه انگوره، اونم صورتي! 


يه تصميم شهادت طلبانه ديگه هم گرفتم و اون اينه كه هر چي سي دي و دي وي دي از ساليان دور دارم دونه دونه باز كنم ببينم چيا توشه، تكراري ها رو بريزم دور، به درد بخور ها رو مرتب كنم و اگه ديدم جا زياد گرفت بايد از اين چيز اكسترنال ها بخرم و بريزم اون تو.