نیمه شب چهارشنبه بیست و پنجم امرداد یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

الان دیگه خیلی دیره، یعنی واسه من دیره. می تونستم بخوابم و لذت ببرم از خواب خوش شبانه. چند وقته شبا خوابیدن خیـــــــــــلی حال می ده آخه. ولی در اینصورت این حال خوشم ثبت نمی شد و بعداً از خوندنش لذت نمی بردم. نه اینکه حال خاصی داشته باشم. همین حس خوب معمولی. نمی دونم چه جوری باید توصیفش کنم. ولی کلاً من خاطراتم رو دوست دارم. و وفتی بعده ها می خونمشون، همون موقعیت، با جزئیاتش، البته تا حدودی، یادم میاد و دوباره لذت می برم.

تازگی دو تا چیز کشف کردم؛ یکی اینکه «برای از بین بردن ضعف ها، گاهی نباید باهاشون جنگید، نباید آدم از خودش انتظار داشته باشه که بدترین شرایط باشه و من بهترین باشم، یا مثلاً روزی برسه که دیگه فلان عادت بدم رو ترک کنم، هر چند که شرایط هنوز برای انجام اون عادت بد مهیا باشه». گاهی می شه بجای جنگیدن با این حس تأسف بخاطر اینکه «نمی تونم این عادت رو ترک کنم» ، شرایط رو جوری عوض کرد که مثلاً اون عادت بد نمود پیدا نکنه. البته من فعلاً تو چیزای کوچیک امتحانش کردم و امیدوارم تو مسائل مهمتر هم بتونم ازش استفاده کنم.

دومین کشفم همین امشب بود؛ «یه چیزایی واسه آدم پیش میاد که از کنترل ما خارجه، حالا تو بیشتر مواقع بهترین حالت اینه که آدم همه سعیشو بکنه که اونی که پیش اومده رو جبران کنه، ولی گاهی ام باید آروم بشینه و نگاه کنه ببینه بعدش چی می شه، شاید واقعاً یه چیز خوشایند باشه». البته اینم باز تو یه مورد جزئی برام بود؛ من معمولاً خوشم نمیاد که بیشتر از اون مقداری که لازمه پول از کارتم بردارم و بعد تو کیفم بذارم و هر وقت این مسئله پیش میومد که معمولاً به خاطر کس دیگه ای این کارو می کردم خوشحال نبودم. تا اینکه هفته پیش رفتم خرید. فروشنده  مبلغ رو اشتباه زد (به تومان زد) و بعدش دوباره کل مبلغ رو به ريال زد و اونی و که اول زده بود نقد بهم داد. منم مطابق معمول خوشم نیومد. و این توی کیفم موند. و امشب یادم افتاد که دو بار همون پوله که تو کیفم مونده بود رو تو لحظه ای که دو تا آدم پول می خواستن (منظورم اینه که تو اون لحظه اونا همراشون نبود) بهشون دادم و  چه حس خوبی بود، حس کار راه انداختن، حتی یه کار خیلی خیلی کوچیک. یکی اش بابام بود. جمعه عصر رفته بودیم خرید خورده ریز جات واسه یه مهمون یهویی! یه سریاشو خریدیم بعد رسیدیم میوه فروشی و از اونجا فقط لیمو می خواستیم با مثلاً ماست موسیر و ... از سوپر بغلیش. بابام اونجا گفت من کارت دارم، تو پول همراته؟ (فکر کن آدم مثلاً بره یه ماست بخره بعد بگه بفرمائید اینم کارتم، البته شاید تو ممالک متمدن اشکالی ام نداشته باشه. همینجاشم مواردی دیده می شه.) و من کلــــــی حال کردم از اینکه به بابام بگم آره، لازم نیست بری ای تی ام.

یا مثلاً اون سری که اومدم و تو خود بلاگفا یه عالمه نوشتم و تو هیچ فایل دیگه ای کپی اش نکرده بودم، بعدش به خاطر مشکل سیستم ثبت نشد و کلاً همه اش پرید و الان می بینم که اونا نباید ثبت می شدن.

یه همچه چیزایی. (همش به این می رسم که هیــــــــچ اتفاقی بی دلیل نیست! پس انقدر غر نزن شری!)

یه حس خوب دیگه اینه که ببینی تلاش هات داره به نتیجه می رسه و اسپانیایی که نهادینه شدنش واسم خیلی دور به نظر می رسید داره نهادینه می شه، وقتی تو ذهنت موقعی که می خوای بگی «توبی» ناخودآگاه بحاش بگی «سِر1*»، یا همون پارسال وقتی در حال عوض کردن کانال ها بودم، ناخودآگاه بازم تو ذهنم گفتم «من و تو دوس2*»، یه همچین جرقه های ناخودآگاهی خوبن.

و الان من مهترین دغدغه ام اینه که یکشنبه بتونم با دوازده سیزده سانت پاشنه رقص چاقو رو خوب اجرا کنم. و بتونم آذری رو هم نهادینه کنم که اون وسط وقتی ریمیکس بری باخ رو گذاشت بدون نیاز به تمرکز بتونم برقصم3*.  

1* Ser به معنی بودن

2* Dos به معنی دو

3* یکشنبه نامزدی سپیده اس و اون مهمون یهویی اون شب هم علی بود، نامزدش. علی از این یهوییا زیاد می آد خونمون، و مامان من اصرار داره که هر سری همه چی کاملاً مرتب باشه. البته من گولشو نخوردم و از دفعه دوم سوم به بعد بی خیال مرتب کردن اتاقم شدم. بالاخره که علی باید می فهمید من موجود گ...دی هستم که تو گل و گوشه ها و بلکم وسط اتاقم یه چیزایی هستن که نباید باشن.

اینا صرفاً خاطرات روزانه من هستن و واسه ثبت کردنشون تو فایل diario نوشتمشون و دوست داشتم که اینجام بذارمشون. همیـــــن.