تبليغاتX
پاییزی هام























پاییزی هام

در جاده های پاییزی ام


 

 

من اصلاً دوست ندارم پير شم، فكر نكنم چيز خوبي باشه؛ آدم هي بشينه عكس جوونياشو نگاه كنه، بره آلبوم ها رو نگاه كنه، غصه بخوره، احياناً حسرت عشق هاي از دست رفته؟! البته من فكر كنم وقتي با كسي ازدواج كنم ديگه آدم هاي ديگه اي رو كه تو زندگيم بودن، حالا مهم يا غير مهم فراموش كنم. يعني اميدوارم با كسي ازدواج كنم كه انقدر خوب باشه، كه ديگه خوبي يكي ديگه رو يادم نياد. انقدر مهربون باشه و انقدر دوستم داشته باشه كه مهربوني هيچكي به چشمم نياد. و همين هم مي شه. چون آدم به هر چي فكر كنه همون مي شه. حالا من مرده و شما زنده، ببينيد كي گفتم! ;)

يه چيزاي ديگه اي هم هست كه چند روزه تو مغزم رژه مي رن، اول اونيو مي گم كه كوتاه تره. دارم فكر مي كنم كه چقدر خوب مي شه برم تو سفارت مكزيك كار كنماااا. يه كار آروم، بي استرس، با يه حقوق خوب، مزايا و ... . مسخره نكن دوست عزيز، بله با شمام. درسته كه من آدم گشادي هستم. ولي زياده خواه نيستم. يعني نمي خوام بيشتر از حقم، تواناييم و شايستگيم پول بگيرم. ولي هستن كارايي كه مي شه با كمترين تلاش بيشترين و بهترين نتيجه رو داشته باشن. يعني به قول يكي از استادام تو دانشگاه اگه با جهت كائنات هم جهت بشيم، ديگه لازم نيست سگ دوي الكي بزنيم. مي شه حتي با گشاد بازي يه زندگي راحت،‌مرفه، بي دغدغه و خلاصه عاااالي داشت. البته اين مفهوم حرف اون استاده بود، جمله ها از من بود. اصن مي رم تو سفارت مكزيك كار فرهنگي مي كنم خوب. يا يه كار ديگه.چه مي دونم.

اون يكي كه مي خواستم بگم، اينه كه اگه من تو آمريكا به دنيا مي اومدم چقــــــــــــدر زندگيم فرق مي كرد!!!!! يعني چقــــــــــــدرا!!!!! اينو مي خواستم جداگانه بنويسم. ولي ديگه الان حسش نيست. ولي خدايي فرق مي كرد. توهين به كسي نمي خوام كنم. عقيده هر كسي واسه خودش محترمه و عقيده منم اينه كه، «آسمون همه جاي دنيا يه رنگه» زر يا ضر مفته!!! كي گفته؟ يعني الان مثلاً يه آدم با موقعيت مشابه تو آمريكا، ژاپن، گينه بيسائو،قطر و ايران يه جور زندگي مي كنن؟

اوني كه فكر مي كردم كوتاهتره، طولاني تر شد. هه ه.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

الان، یعنی دقیقاً همین الان، خیلی خسته ام و خوابم میاد. امروز صبح در حالیکه دلم می خواست رختخوابو گاز بزنم بیدار شدم. تازه بعد از اینکه ساعت 7، ساعتو واسه یه ربع بعدش گذاشتم.

بعدشم امروز اولین جلسه کلاسم تو ترم جدید و سال جدید بود. از معلم/ استاد این ترمم اصلاً خوشم نیومد. کلاسای خانم و آقای فلاحی خیلی باحال تر بودن. تازه بعد کلاس هم رفتم که کتاب داستان این ترمو از خانم فلاحی که gordito شده بگیرم و چند نفر دورو بر میزش بودن و داشت راجع به کلاس فوق العاده پنج شنبه حرف می زد. منم اون وسط گفتم فقط به پنج شنبه باید بیایم؟ گفت بله. و برگشت و گفت سلام، خوبی؟ سال نو مبارک. و من احساس کردم چه بیشعورم که من اول سلام نکردم و چه بیشعورترم که لااقل نگفتم سلام از ماست. آخه اون موقع شلوغ پلوغ بود و این جور مواقع من حواسم نیست. البته اینا کارمو توجیه نمی کنه. اووووف.

حالا اینا مهم نیست. مهم اینه که این روزا بدجوری سردرگمم. لحظه ای غرق شادی ام و ساعاتی طولانی داغون و بقیه روز یه چیزی بین این دوتا. اون داعون بودن به خاطر همون شادیه. یه بار این مسئله رو حل کرده بودم، شایدم چند بار! فایده نداره. باز به اشارتی دل و دین از کفم می ره! سخته اگه بخوام همه چیو بی خیال شم و برم سراغ زندگیم، بی تفاوت باشم. ولی می شه، می تونم. می دونم که می تونم. ولی امشب با خودم فکر کردم دفعه قبل که بی خیال شدم، شاید دلیلش این بود که می ترسیدم. از آخرش، از بی سرانجام موندن قصه. شاید این دفعه باید نترسم. و حالا، دقیقاً همین حالا که دارم می نویسم، یادم افتاد که اون دفعه هم همه چیو سپردم به خدا. نمی دونم خدا دوست داره بازی کنه، یا امتحانم می کنه که چند مرده حلاجم، یا می خواد بگه ضعیفم، یا چی؟؟ آخه این که بد نیست. نمی دونم. قاطی کردم.

 خدایا تو زمینت 7 میلیارد نفر هستن، ازت می خوام  تکلیف دلای دو نفرو با هم معلوم کنی. واسه تو مث فشار دادن یه دکمه است. مث همین ث، مث همین شیفت و T، واسه تو اشاره است.

بعدش اشک، مانیتورو سفید می کنه و دکمه ها رو کج و کوله. خدایا خواهش می کنم نذار شبا با حسرت بخوابم.

خدایا تو که می دونی بعد 4-5 تا اشک، فر فرم راه میفته، می دونی که دست کردن تو این دماغ 7 ماهه که سخت شده، پس یا فر فرمو بند بیار، یا اشکامو. :)

این جمله های آخر واسه این بودن که از حس غم بیاید بیرون. اگرم حسی دارید فروکش کنه. 

بیخودیم فکرای بد نکنید، کار بدی نکردم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

یه سری یعنی تقریباً تمام آهنگای قدیمیه ابی و سیاوش قمیشی که از بچگی گوش می کردم، با اینکه حتی اون وقتا معنی یه قسمتاییشو نمی فهمیدم، هنوزم که هنوزه وقتی می شنوم دیوونه ام می کنه.

جمعه پیش از دست یکی از دوستام که خیلی خر وحشیه، این فحش نیست، ناراحت شدم چون جوری رفتار کرد که من نتیجه گیری کردم که فقط وقتایی که خودش دوست داره با دوستاش حرف می زنه و سراغشونو می گیره، چند روز بعد خودم یه کاری کردم با یه نفر دیگه که دیشب به این نتیجه رسیدم که خودمم دقیقاً همون کارو کردم.

نتیجه اخلاقی: آدما تو موقعیت هاست که خودشون رو نشون می دن و بسته به موقعیتی که توش هستن می تونن دقیقاً همون آدم مضخرفی باشن که ازش متنفرن.

از اونجایی که بعضی از دوستام یه سری خصوصیات مرضی مشترک دارن، به این نتیجه رسیدم که خودم یه مرضی دارم که این آدما رو جذب می کنم. بله!

پی نوشت: فعلاً رو دور نوشتنم.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


غروب شهریور بری بیرونو هوای پائیزو احساس کنی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


بشینی تو تاکسی و آهنگایی رو که دوست داشتی و خیلی وقته گوش ندادی، از پخش ماشین بشنوی!

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

صبح برفی زمستون، تجریش، هوای ابری می خوام.

 شال گردن، دستکش، جوراب پشمی بلند، چند تا بلوز رو هم، چکمه، سرما همشونو می بره و من بازم دندونام می خوره بهم.

نارنگی هم می خوام.

عصر بارونی ولیعصر زیر پل پارک وی به بالا هم می خوام.

خل شدم، ولی واقعاً اینا رو می خوام.

بارون هم می خواستم و اومد. خیلی خوب بود. مرسی خدا.

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |



لعنت به کسی که تو یه عصر بارونی یه آهنگیو که واسه خودش پر خاطره درد داره، به مرضی ترین شکل ممکن، واسه بقیه هم بذاره و بعد گورشو گم کنه تا واسه یکی دیگم خاطره درست کنه، البته نه خاطره درد دار، خاطره دور همی.

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


به یک عدد آهنگ، نه زیاد آروم نه زیاد وحشی، غیر خاطره دار جهت رینگتون نیازمندیم.

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


خدایا منو رها کن از این فکر تنهایی. پلیییییییییییز

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

« ببین یه چیزیو یادت باشه؛ من و تو هر دومون تنهاییم، بخاطر تنهاییمون یه جورایی به هم پناه آوردیم. پس هی زرت و زرت خرابش نکن.» این برنامه آینده است. برنامه الان چیه؟ « فرقی نمی کنه که با هم دوست باشیم یا قهر، اِنی وِی من همش از صبح تا شب دارم بهت فکر می کنم. اون جوری از وقتی خداحافظی می کنیم دلم برات تنگ می شه، اینجوری ام که ...» همین دیروز عصر بهت گفتم انقدر در طول روز یاد آدمای مختلف می افتم که حالم بهم می خوره. یعنی می گم دلم واسه همه تنگ می شه.

قبلاً ها اگه دلش می شکست آروم می شکست، یه جوری که حتی خودشم نمی فهمید. ولی جدیداً ها انقدر محکم می شکنه که حتی صداشو می شنوه. حالش بهم می خوره از این دلش که انقدر زود می شکنه. به خودش قول می ده که دیگه نذاره کسی دلشو بشکنه. قول می ده که تو این جور مواقع یه بار از اول تا آخر «سوسن خانم» - یا یه آهنگ که هر دو ویژگی شاد و مسخره بودن رو بکجا داشته باشه - با آخرین صداش گوش کنه و هر خریو که تلاش کرده دلشو بشکنه فراموش کنه.

امروز می خواد بره کلاس اسپانیایی، برای اولین بار. خیلی خوشحاله.

وقتی از سفر برگردی زنگ می زنی، نمی دونه جواب می ده یا نه. اما مطمئنم حتی براش ...

اینم می گم که اطلاعات عمومیت زیاد شه : «مرد هر چه سخت‌تر یعنی شکننده‌تر، یعنی عاشق‌تر، یعنی لذت داشتنش بیشتر، گم شدن در نگاهش آسان‌تر، یعنی قلبش رسواتر... ما- زیرکانه- بلدیم که پس آن چهره‌ی عبوستان چه ها میگذرد.» حالا فهمیدی وقتی می گم سگ باش یعنی چی؟!

پانوشت: این جمله آخر از من نیست. این که تابلوئه، هیچ. ولی الان یادم نیست کجا خوندمش فقط سیوش کرده بودم. از نویسنده محترم شرمنده ام.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


فایده بعضی از دوستیا اینه که باعث می شه یه خاطره محو و پوسیده رو که سال ها اذیتت می کرد، ول کنی بره به امون خدا. حتی اگه خود اون دوستیه تموم شه، یا حداقل فکر کنی که تموم شده.


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 یه نفر چطور می تونه ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین همه حرف مفتو یه جا با هم بزنه!!!!!!!!!!!!!!!! دلتون نخواد یه همکار دارم که خوراکش حرف زدنه! ا زاین همه حرفی که می زنه بالای 85% حرفاش ( تازه با تخفیف) مفته! واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. (آیکون موی سرو کندن)

دیروز که بعد یه هفته اومدم سرکار خیلی ناراحت بودم، از رئیس بی شعورم، از این همکارای ... چی بگم؟! از کارم و این که خیلی به درسی که خوندم ربطی نداره و ....، بعد دیدم معلم قدیمی ام ، آقای ح.د آنلاینه دلم می خواست با یه نفر درد دل کنم. بهش پی ام دادم که سلام خوبید و ... خیلی سرتون شلوغه؟ اول گفت تقریباً آره و گفتم اوکی، اما بعد خودش اصرار کرد که بگو اگه دیدم وقتمو می گیره بهت می گم باهات تعارف و رودرواسی ندارم. من باز گفتم نه و ... خلاصه گفتم م یخواستم راجع به کارم درد دل کنم. گفت شروع کن بگو ببینم چه خاکی باید تو سرمون کنیم؟ وقتی من حرفامو زدم. گفت:

اینا که گفتی درد دل نبود، گزارش بشریت بود.

90% آدما کاریو دارن می کنن که توش تحصیل نکردن اون 10% هم دروغ می گن.دو نقطه دی.

همه رئیسا آدمای بی شعوری هستن. و همه همکارا آدمای کسل کننده ای هستن.

بعد راجع به حقوق و سابقه کارم گفتم و گفت نمی گم حقوقت بالائه، اما نسبت به متوسط اونایی که یه سال سابقه کار دارن خیلی بالاتره، واقعاً.

و اینم اولش گفت که این حسی که الان داری «سندرم غر زدن بعد از تعطیلاته» و کاملاً طبیعیه، یه خورده که بگذره به چرک و کثافت اطرافت عادت می کنی و همه چی دوباره برات عادی می شه.

حالا کاری ندارم که چند درصد حرفاش صرفاً برای امید دادن بهم و آروم کردنم بود، شایدم همش عین واقعیت، ولی بعدش خیلی خوب شدم.

دیروز رفتم و کلاس اسپانیایی ثبت نام کردم.خانومی که ثبت نام می کرد؛ موسسه مال خودشه، خانم مهندس صبوحی، ( بیا دیگه اونم اصلاً کارش به درسش ربطی نداره.) انقده مهربون بوووووود. می گفت بیا مامان، این کتابا و سی دی ته برو بذار تا 15 تیر که کلاست شروع شه گوش کن برات آشنا باشه. اگه دیدی سخته سرد نشیا خیلی زود یاد می گیری و.... . منم مثل ابلها مدارکمو نبرده بودم، گفت ای بلا! خلاصه اینکه الان خیلی خوشحالم که دارم اسپانیایی یاد می گیرم. همین الانم که چند تا کلمه یاد گرفتم، اگه خجالت نمی کشیدم می رفتم تو فیسبوکم زبان اسپانیایی رو اضافه می کردم. ( مث این جوگیرای خز!!!!!!)

آدیوس.( به معنی خداحافظ در زبان اسپانیایی).

بعد نوشت: آآآآآخ دلم واسه فیلم سن پطرزبورگ تنگ شده، اینم یه سندرمه که دوست دارم هی این فیلمو ببینم، ولی خوب نمی شه چون دادمش به یکی که ببینه، حالا به نظر شما برم یکی دیگه بگیرم یا بی خیال دیدم این فیلم واسه دفعه چهارم شم؟!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


شدیداً دلم می خواد یه کاری کنم که بترکونم، ولی نمی دونم چی کار؟!!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


And what if someone likes you, who you don’t like?


نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ شده، واسه یه عالمه شخصیت حقیقی و حقوقی و مجازی. واسه بابا اتی و برزو خان و بابا شاه و بقیه قهوه تلخی ها. واسه فیلم سن پترزبورگ *1. واسه همکارای هم اتاقیم توی شرکت قبلی. واسه خوندن رمانای ایرانی پنحاه تا یه غاز، واسه لاک زدن، واسه موهای صافم، واسه بعد از ظهرای کشدار تابستون، واسه چرخ زدن تو خیابون، واسه کامپیوترعزیز خودم که با اون مشکی یه دستش عاشقشم. و ... بعضی دلتنگیا راه حل دارن، راه حلشونم خیلی ساده است. قهوه تلخو فوقش می شینم تکراری هاشو می بینم تا قسمت بعدیش که نمی دونم ناشی از گشادی آقای کارگردان محترمه، یا مسائل دیگه بالاخره بیاد.سن پبرزبورگو واسه دفعه سوم دیدم و باز هم خندیدم. به آقای ف هم اگه این دفعه تو مسنجر یاهو یا تو فسیسبوک هویدا شد می گم دلم واسه مسخره بازیاشو حرفاش تنگ شده.*2 به عمو ح هم هی از این ایمیلای فورواردی می فرستم و مثلاً یادش می کنم.عسل رو هم که یه مدت خیلی کوتاه همکار بودیم رو کماکان می بینم. واسه خوندن رمان هم باز رفتم و عضو کتابخونه محل شدم*3 و دلی از عذا در آرودم. به ناخنای کوتاهم هم لاک زدم. موهامم تا یه ماه دیگه می رم کوتاه می کنم که دیگه یه دست صاف شه. تابستونو بعد از ظهراشم که تو راهه . نت بوک عزیزمو که از اول دوست داشتم؛ از وقتیم رفتم سر کار جدید و یه hp سفید کوچیک گذاشتن جلوم قدرشو بیشتر می دونم. حتی دلم واسه چت کردن تو شبکه احتماعی با آقای س.ج که یکی از نویسنده های 40 چراغه تنگ شده بود. امروز ولی باهاش چتیدم. سوالم احمقانه بود اگه بهش می گفتم منو یادته، اما ازش پرسیدم و اونم یادش بود. J می گفت ما تو شبکه اجتماعی یه تحریریه آنلاین داریم. :D بهش گفتم باحال بود؛ گفت واقعاً داریم. حتی با اون هم راجع به دلتنگی حرف زدیم *4.و گفت که منم باید خودمو واسه یه عالمه دلتنگی آماده کنم چون تا یه ماه دیگه دارم ایرانو واسه همیشه ترک می کنم. حالا من جزو اولین نفراییم که می دونم نویسنده آهوی قلم داره می ره مالزی، بعدشم استرالیا یا کانادا. ( به چه کشف بزرگی نائل آمدم.:D) سیمین حواست باشه اگه اومد بلاد شما بهم بگی.اگرم بره کانادا به آقای ف می گم تعقیبش کنه. :P هفته پیش داشتم بابا مامان پسر دایی ام تو شبکه اجتماعی می چتیدم ( اولین بار بود اونم چون مامانم می خواست شماره شونو که اشتباه یادداشت کرده بود ازشون بگیریم*5) بهش می گم بچه ها چطورن؟ می گه خوبن، دلتنگی می کنن. همچین می گه دلتنگی می کنن که انگار 12 سالشونه! :D پسر داییم 31 سالشه. خلاصه که انگار این روزا همه دلتنگن. اما من دلتنگی ام از نوع شاده یعنی می خوام بگم دلتنگی منافاتی با شاد بودن نداره. فقط انقدر یاد همه چیو همه کی می افتم که دیگه خسته می شم. یعنی مثلاً کافیه از میدون ونک رد شم. امکان نداره یاد یکی از روزایی که با بچه ها بین کلاسا یا بعدش اومده بودیم و از اونجا رفته بودیم یه جایی نیفتم. از این میدون ونکا و اون آدما خیلی زیاده. ولی عجیبه که این روزا یه جورایی شدم که خیلی قوی تر از قبل باور دارم که اونی که دوست دارم بیاد، میاد. این که می گم قوی تر منظورم اینه که با ایمان قلبی بیشتر که اونم بر اساسه همون قضیه است که اگه آدم چیزیو با همه قلبش و واقعاً بخواد براش اتفاق می افته. اگرم نیفته مهم نیست؛ چون قراره بهتر از اون برام پیش بیاد. وقتی این همکار جدیدم بهم می گه تو *6، یا می گه مثلاً خودت ( به جای خودتون)، دلم می خواد مثل فیلم دختر آدم، پسر حوا بهش بگم خانم ابوالحسنی و خودتون!!!! اما خوب چیزی نمی گم. اونجا اگه عمو ح اینجوری باهام حرف می زد تازه خوشمم می اومد. خوب اون عمو ح بود؛ همه که عمو ح نمی شن؟ می شن؟ تازه اونم خیلی که گذشته بود و دیگه با هم صمیمی شده بودیم اینجوری حرف می زد. بی جنبه نبود که.
*1 : شاید که نه حتماً یکی از دلایلی که این فیلمو و بازی پیمان قاسم خانیو تو این فیلم دوست دارم شباهت چهره اش به همون آدمه. 
*2 : یه بار این آقای ف رفته بود همین فیلم سن پترزبورگ رو دیده بود. فرداش موقعی که من رفته بودم سر کامپیوترش که نمی دونم براش چی کار کنم گفت این فیلمو دید؟ گفتم نه. گفت دیشب رفته بودم دیدم. یه چیزی بهت می گم مغرور نشیا. شیلا خداداد که اومد فکر کردم تویی. حالا من می خوام بهش بگم به خودت نگیری، پررو نشیا. ولی دلم واست تنگ شده.
*3 : 9 یا 10 سال بود که عضو بودم و بیشتر شبا قبل خواب کناب می خوندم ولی پارسال واسه تمدیدش نرفتم و 8 ماه شد که عضو نبودم.
*4 : حتی به آقای س.ج هم گفتم دلم واسه چتیدن باهاش تنگ شده بود و گفت خوب می چتیدی و بعدش واسه رفع سوءتفاهم بهش گفتم من یه آدمیم که دلم واسه همه چی و همه کی تنگ می شه. مثلاً برزوخان اینا. 
*5 : اونا هم تو یکی از بلاد کفر زندگی می کنن. 
*6 : بابا خوب اگه قرار بود ما هم فرتی با هم صمیمی صحبت کنیم دیگه ضمیر «شما» وجود نداشت و ما هم مثل این انگلیسی ها به همه از دم می گفتیم «تو». تازه اونا هم شعورشون می رسه و جمله هاشونو مؤدبانه می گن حالا فقط که ضمیر مهم نیست.
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

Image and video hosting by TinyPic

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت 

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

من هیچ وقت برای ویژه نامه نوروزی حرف خاصی نداشتم که بزنم، حالام همین طور. اومدم دارم می نویسم بلکه یهو یه چیزی خودش بپره بیرون و من بنویسمش.الان دارم زمینه سازی می کنم.

جمله بالا رو قبلاً نوشته بودم و مثلاً خواسته بودم در روزهای بعدش یه چیزایی پیدا کنم که واسه عید بنویسم. اما الان واقعاً چیز خاصی ندارم بگم جز آرزوی موفقیت، خوشحالی، خوشبختی، سلامتی، ثروت و همه چیزای خوب دیگه واسه همه.

این دو تا حرف پایین رو هم همینجوری می خواستم بگم؛

یکی از فواید نوشتن یه چیزایی مثل خاطرات روزانه یا حتی خیلی کوچیک و کوتاه در حد یه نت اینه که بعد یه مدت که اونا رو بخونیشون یه چیزای ریزی رو پیدا می کنی که خیلی خوشحالت می کنن. خیلی وقت بود که به طور مرتب این کارو انجام نمی دادم ولی دیشب بعد از اینکه یکی از همون ریز ها رو پیدا کردم و شادی خفیف اما عمیقی رو احساس کردم تصمیم گرفتم دوباره این کارو انجام بدم.

همچنین دیشب برای پیدا کردن یه چیزی رفتم سراغ یه دونه از این پوشه ها که دکمه قابلمه ای داره و توشم پیداست. (اسمش نمی دونم چیه؟!) و بعد همه چیزایی که حداقل مربوط به سه سال پیش بود رو پیدا کردم. کارت تبریک هایی که دوستام تو دبیرستان بهم داده بودن، بعضی از کارنامه های دانشگاه، کپی فیش های واریز شده به حساب دانشگاه و یه کارت دیگه. که همشون یه حس خوبی بهم داد. اما یه چیز مهم دیگه هم بود که یه نامه ای بود که شدیداً یه چیزایی رو از خدا خواسته بودم. خوب تقریباً همه اونا؛ یعنی اون آرزوهام برآورده شده بودن و بعد از سه سال ( زیرش تاریخ زده بودم.) می تونم بگم اون چیزایی که اون موقع برام خیلی مهم بود  الان بعضی هاش یه جورایی بی معنی بود. شایدم چون برآورده شده بودن و دیگه تو فکرم نبودن، از یادم رفته بودن و اینجوری بوده که بی معنی بود. اما خیلی خوشحال شدم که همون جوری شده بود که خواسته بودم. اما اصلاً یادم هم نبود که همچین چیزی رو نوشتم و الان دارم فکر می کنم که واقعاً چقدر زود گذشته بوده این سه سال و خورده ای. و حالا دقیقاً اون روزی رو که داشتم اینا رو می نوشتم یادم اومده ؛ واقعاً انگار دیروز بود! همینه که می گن آدم باید آرزوهاشو بنویسه، چون خدا یادش می مونه و اونا رو برآورده می کنه ولی خودمون یادمون می ره.

سال نوی همتون مبارک.

در پناه خدا!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

امروز پدر و مادرم خیلی مشکوک می زدند.صبج که من ساعت 9:40 دقیقه از خواب بیدار شدم ، مادر گفت چه زود بیدار شدی؟! (امروز تعطیل است.) بعد که من رفتم دست و رویم را شستم و بازگشتم آن ها دم در بودند و مادرم گفت ما می رویم از دفتر پدر چیزی بیاوریم. بعد من رفتم کتری را گذاشتم تا آب جوش بیاید که با مقادیری ظرف و باقیمانده یک سری ادوات مربوط به صبحانه روبرو شدم. گفتم عیبی ندارد به هر حال بر می گردند با هم یک چیزی که احتیاج به آب جوش داشته باشد می خوریم. باز هم نیامدند. به مادر جان اس ام اس زدیم که شما صبحانه خوردید؟ جوابی مخابره نشد. سر آخر هم کار را با یک فقره لیوان حاوی شیر تمام کردیم. ما با اینکه از بچگی تا به الان شاید فقط دو روز بوده باشد که صبحانه نخورده ایم، اما از این وعده غذایی بسیار مهم اساساً خوشمان نمی آید مگر اینکه مقادیری سوسیس در آن باشد. این موهبت بزرگ هم دست نمی دهد مگر اینکه سفر باشیم. آهان البته یک بار هم که پارسال با دخترخاله این ها رفتیم شمال ؛ ما بچه ها صبح زودتر از پدر مادر ها بیدار شدیم(!!!!) و صبحانه آماده کردیم و رفتیم در حیاط سبز و باران خورده و تر و تازه نیمرو و یک سری چیز های دیگر زدیم خیلی حال داد.جای شما خیلی خالی. هوای تهران کمی تا قسمتی بارانی است. کوروش کبیر فرموده اند اگر ابرها از سرزمینی بگذرند و بر آن نبارند ، وای بر آن سرزمین که حاکمانی ستمگر دارد.( حالا من جمله های دقیق و نمی دونم.) حالا نتیجه می گیریم که یا زبانم لال کوروش کبیر دروغ گفته یا اینایی که می یاد و زمینا رو خیس می کنه بارون نیست ، یا اینکه اکوسیستم از اون وقت تا حالا تغییر کرده چون همه جای دنیا بارون می یاد و همه جای دنیا هم حاکمانی داره که حال مردمان را می پرسند.(جا می آورند.)
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

می ترسم از خودم که صبحانه و ناهارمو جلوی کامپیوتر می خورم! برای خودم نگرانم.

انقدررر فضولی کردن تو پیج مردم حال می ده که نگو ، مخصوصاً اگه مثلاً قبلاً یکی دو بار رفته باشی و ببینی که همه چیشو بسته بعد یهو ایندفعه که رفتی ببینی تقریباً همه چیش بازه و می تونی حسابی اونجا رو زیر و رو کنی و تو زندگی شخصی اش سرک بکشی!!!! یعنی قشنگ حال آدمو میاره سر جاش!

خوب من الان بیشتر از یک ماهه که سر کار نمی رم و دارم تلاش می کنم که یه جای عالی رو پیدا کنم.البته اقداماتی صورت گرفته و نتایج اولیه مثبت بوده ، حالا تا ببینیم خدا چی می خواد.

برای افزایش میزان شادی خون «قهوه تلخ» تکراری می بینیم و در دل قربان صدقه بابا اتی می رویم. با مستشار هم حال می کنیم.در ضمن مستشار همیشه منو یاد اون آدم بدجنسه تو پست قبلی می ندازه و یه بار که عکسشو تو شبکه اجتماعی نشون یکی از همکار قبلی هام دادم اونم گفت آره مث مستشاره. ولی به خودش نگفتم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

حوصله اش سر رفته!

آخه خدایا من واسه کی آپ دیت کنم؟ وبلاگ من کلاً 1 دونه مخاطب داره ، 1 مخاطب دیگه هم داره که بیشتر سال رو در حالت نیمه قهر به سر می بره. اون 1 مخاطب عزیز هم که از طریق شبکه اجتماعی می تونه بنده را دنبال کند. (الان حال کردید فیسبوک رو هم لینکشو گذاشتم؟)

ولی خداییش وقتی پست های قدیمی امو می خونم خودم حال می کنم.

الان اصلاً حسش نیست توضیح بدم در مورد اتفاقات جدید. یکی نیست بگه اگه حسشو نداری واسه چی اومدی مطلب منتشر می کنی؟ (خودم گفتم ، شما نگران نباشید.) حالا سعی می کنم فردا ها یعنی یه جورایی هر روز بیام بنویسم.البته من از این حرفا قبلاً ها هم زده بودم و عمل نکرده بودم، شما به دل نگیرید.

فقط یه چیزیو بگم که نگفته از این دنیا نرم؛

اگه یه نفر دلش واسه یه نفر دیگه تنگ شده باشه و اون یه نفر دیگه گفته باشه بیا دیگه با هم دوستی نکنیم ، در حالیکه هیچ رابطه عشقولانه ای هم وسط نبوده باشه ، فقط یه معنی می تونه داشته باشه و اون اینه که اون یه نفر دیگه خیلی بدجنس می باشد. 

اصلاً هم حال ندارم این اشکالات مسخره دستور زبانیمو درستش کنم.همینی که هه(هست.)

اون دختره هم حوصله اش سر رفته، داره شادی بیخودی از خودش متشعشع می کنه!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

انقدر وبلاگای مردمو خوندمو بعد سال ها وبگردی کردمو لینکای باحالشو تو فیسبوک شر کردم که بالاخره یه چیزی ته تهای وجودم وول وول کرد و اومدم اینجا و ملتی رو شاد کردم با انتشار یک پست جدید.( اعتماد به نفس خرزوخانی).

دیروز شهر تهران به علت آلودگی هوا تعطیل بود .من که از این خبر چیزی نفهمیدم:(البته من می خواستم لینک ایرنا رو بزارم هر چی گشتم پیدا نکردم)

1- دوشنبه شب نشست برگزار شده چهارشنبه پس چرا تعطیله؟ سه شنبه هوا توپ بوده؟

2- اگه کلیه ادارات و .... تعطیله پس چرا فقط دولتیا تعطیلن؟


چهارشنبه که رفتم سر کار انقده خیابونا خلوت بود ، در حد ذوق مرگ!

سه شنبه رئیسه جون ( الان روابط توپه ، بزنم به تخته) جلسه فروش گذاشت از 3 تا 7و 45 دقیقه ، نیم ساعت یه بار هم به منشی می گفت بگید برای ما چایی بیارن ، من از جلسه که پریدم بیرون اولاً آقای ح از من زرنگ تر بود و اون زوتر رفت دستشویی خوب منم تو این فاصله وسایلمو جمع کردم و سیستممو خاموش ؛ دوماً عزیزم خوب شما ترکی عادت داری به چایی خوردن و یه دستشویی ناقابلم نمی ری فکر منو بکن که دارم منفجر می شم.

تو شرکت ما هر روز یه اتفاق نادر می افته ، دیروز آقای ف آجان آورد واسه رئیسه جون.البته مطلقاً حق با آقای ف نبود.

هفته پیش خانم همساده ، خانم حسینی ، اومد دم در واسمون گوشت قربونی آورد و مامانم مطابق معمول از بچه کوچک خانواده ( که الان دیگه خرس گنده ای بیش نیست) دیواری کوتاه تر گیر نیاورد و گفت برو بگیر ، بعد من هم که مدت ها آرزوم این بود که وقتی با مردم حرف می زنم مخصوصاً اونایی که نان استاپ تعارف تیکه پاره می کنن ؛ منم بتونم جوابشونو بدم وقتی خانم حسینی رفت و من اومدم بالا دیدم بببببله خودم داشتم نان استاپ تعارف تیکه پاره می کردم و حتی مهلت به اونم نمی دادم.خدایا شکرت.

خیلی جالبه اون موقع که ما مدرسه می رفتیم تعداد بچه مدرسه ایها از همه بیشتر بود ، دانشگاه خواستیم بریم از همیشه تعداد داوطلبان بیشتر بود ، خیر سرمون سرکار می ریم ، همه دارن می رن سر کار ! کلاً منظورم به جزغاله خودمونه که یکی دیگه از دلایلشم اینه که ماشاء ا... انقد زیادیم همیشه باید تو سرو کله همدیگه بزنیم تا به یه جایی برسیم.خوش به حال این نسل چهارمی ها .البته من هیچ رقمه افتخار نسل سوم بودنم رو به بقیه نمی فروشم ، گفته باشم!!!!!( باز هم توهم خرزوخانی)

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

بله بالاخره هوای سرد به شهر ما هم رسید ، اگه روم می شد ژاکتی چیزی می پوشیدم.این مال دیروز بود و امروز عصر دیدم به به سرمایی تر از من هم هست.امروز تن یکی دو نفر ژاکت و این جور چیزا دیدم. همه اینا رو از پائیز عزیز من داریدا ، گفته باشم!!!!

امروز آقای ح گفت شراره یعنی کسی که اسمش شراره است بهش میاد که شر و شور باشه ولی خانم ابوالحسنی برعکس شده لیدیه ؛ اینو همیشه بهم می گه ( شکلک ذوق مرگ) ، بعدش آقای ف گفت از کجا می دونی شر نیست واسه ما رو نمی کنه یه محله از دستش عاصین ،

من : آره دیگه نمی گم که ریا نشه.

آقای ح : قبول باشه.

من : قبول حق.

آقای ف : می ره زنگ همه خونه ها رو می زنه در می ره. وقتایی که برق می ره آدامس می چسبونه رو زنگا که وقتی برق میاد همه زنگا بزنگن.

من : همه کاراییه که خودش بچه بوده می کرده ها!!!!

آقای ف : خنده غش غشی خفیف.

آقای ح : یکی از فامیلای ما بچه که بوده گربه می گرفته می کرده تو گونی ، گربه هم که دیوونه می شده ، بعد در هر خونه ای که باز بوده گونیرو می نداخته اونجا.

آقای ف : اون بچه هم فکر کنم خودت بودیا!

آقای ح :  خنده غش غشی خفیف + کتمان خفیف که بیشتر تأئید کرد.

خانم ا ( این آخری جدیداً به ما آدمای باحال(!) ملحق شده ) : داداش من وقتی بچه بود می رفتیم شمال اردکا رو می گرفت گردنشونو فشار می داد که تخم بذارن.

من : تخم که از گلوشون در نمیاد!!!!

چقدر ما آدمای باحالی هستیم ؛ اسباب تفریح همگان رو فراهم می آوریم. تو رو خدا اگه جایی برنامه ای ، همایشی چیزی دیدن واسه انتخاب باحال ترین کارمندای دهه 80 مدیونید اگه اسم ما رو به عنوان نامزد ( همون کاندید ) ندید ، یا به ما خبر ندید. اسمامونم که بلدید : من ، آقای ف ، آقای ف ، خانم ا.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

تا الان اگه چیزی نمی نوشتم چیزی نداشتم که بنویسم ، اما الان که نمی نویسم همون طور که خودتون مستحضر هستید دلیلش استخدام دائم العمر در شرکت فراخ گستر می باشد.

مرسی سیمینی بخاطر پیگیریت!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

پیرو برنامه آشپزی دیروز باید خزمتتون عرض کنم که امروز سر ناهار فقط من و آقای ف بودیم ( البته تو اتاق ما ) ، چون آقای ح* و م ( برادر رئیسه** محترم) رفته بودند پارس خودرو.به آقای ف گفتم بفرمائید خودم درست کردم ، گفت جای امیدواری هست....***در مقایسه با دستپخت مامانم گفت ، دستپخت همه رو یادش می مونه.

واااااااااااای ترکیدم انقدر این آهنگو گوش کردم همین جوری رو ریپیته ، نمی فهمم کی تموم می شه کی می ره از اول.اسمش اینه : این چه حسیه؟خوانندشم سهراب پاکزاد و امیر تبری هستن. من نمی گم دانلودش کنیدا ، ولی تهیه کنید و گوش بدید.امروز می خواستم به آقای ف بگم بلوتوثتو روشن کن برات یه آهنگ باحال بریزم بعد دیگه نشد.خوب شد نگفتم چون الان که دارم دقت می کنم ؛ می بینم شاید برا خودش یه فکرایی کنه ؛ البته آدم بی جنبه ای نیست اما خوب کلاً مرده دیگه و اساساً مردا از ممد اناری گرفته تا پروفسور حسابی مردن و عاشق توهم زدن.حالا شما گوش بدید و منو راهنمایی کنید که آیا به آقای ف بدم گوش کنه یا نه؟

*آقای ح و عمو ح دو تا آدم جداگانه هستن که هر دوشون اول اسمشون ح می باشد و هر دو متولد آبان هستن اما آقای ف ۵۹ و عمو ح ۶۱.

**دوست دارم بگم رئیسه ، حرفیه؟!!!!

***این سه نقطه هم معنیش این نیست که آقای ف حرف دیگه ای زد. توضیح بیشتری هم نمی دم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

تا جائیکه یادم میاد از بچگیم تو بازی قارچ خور استعدادی نداشتم. شما هم اگه می خواید این بازیه خاطره انگیزو انجام بدید می تونید برید اینجا.

امشب یه قیمه پختم ، جاتون خالی.اولش که قاشق اولو گذاشتم دهنم مزه قیمه های پدربزرگم اومد زیر زبونم و آخرش یواشکی به مامانم گفتم بلاتشبیه مزه قیمه های آقا رو می ده.البته من صد سال دیگه هم نمی تونم مث اون قیمه ها رو بپزم. حالا بین خودمون بمونه ولی وقتی گوشتا رو انداخته بودم توش و داشتم لپه ها رو پاک می کردم و می شستم یهو دیدم بوی سوختگی می آد ؛ البته نسوخته بود فقط مقادیری کربن ته قابلمه تولید شده بود که با خارج کردن عامل تولید کنندش ، که همون پیازداغ ها بودن ، از چرخه تولید بقیه پروسه روند عادیه خودشو طی کرد. تازه مامانم که داشت می رفت بیرون راجع به لیمو عمانیش چیزی نگفت بعد من یادم بود که باید آخراش لیمو عمانی بندازم ، فرنازی هم آن بود.منم فرصت رو غنیمت شرمدم.

- فرنازی مامانت خونه است؟

- آره.

- ازش بپرس لیموی قیمه رو که انداختم چقدر باید بمونه.

- نیم ساعت بذار بپزه.

- آهان مرسی ، بعد بگو آبشم کم شده اشکال نداره اگه آب بریزم توش؟

- نه ؛ یه لیوان آب جوش بریز.

خوب ادامه برنامه آشپزی رو هفته بعد براتون پخش می کنیم.

پ.ن : فرنازی دخترعمه نوه خاله منه!!!! این نسبتی که گفتم الکی نبود واقعیه! و در یکی از بلاد کفر زندگی می کنن.

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

خدا رو شکر که امشب من نباید ظرف می شستم.آخه سه شب بود من داشتم می شستم.من و خواهرم یه شب درمیون ظرف می شوریم و من شبای فرد چون زوجا کلاس دارم ، پنجشنبه جمعه ها هم من ظهر و خواهرم شب.بعد یکشنبه که من شسته بودم ، دوشنبه خواهرم بیرون بود با دوستاش و فقط من و مامانم بودیم ؛ بابام هم مسافرته ، سه شنبه هم دوباره من شستم.

آخ عمو ح کجایی که یادت بخیر دیشب ماکارونی داشتیم.آخه چون من خیلی ماکارونی و لازانیا می بدم بهم می گفت میس اسپاگتی ، حالا که نیست کی بهم بگه؟

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم واسه عمو ح تنگ بشه ، اما انقدر هی یادش می افتم دیگه خسته شدم.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

من امرزو فهمیدم همونجوری که اگه آدم دیرش شده باشه ، هر چیم تلاش کنه زود نمی رسه ؛ اگرم زودش شده باشه ، هر چیم تلاش کنه دیر نمی رسه.امروز صبح زود با هزار زور بیدار شدم که خیر سرم برم بانک ساعت هفت و نیم رسیدم بانک ؛ دیدم هیچکی نیست ، چراغا خاموشه ، درام قفله ، براشون نوشتم آمدم نبودی.یادم نبود که ماه رمضون دیرتر باز می کنن ، نوشته بود هشت و نیم میان.بعد دیم اگه برگردم خونه حدود ۸ می رسم ۸ هم باز باید بیام بیرون که برم سر کار.اگرم می خواستم سوار تاکسی بشم یه ربع به هشت می رسیدم ، خلاصه طی یه عملیات انتحاری بهترین راهو در این دیدم که از چهار راه تختی تا ولیعصر سر فاطمی پیاده برم.حالا پاهام درد می کنه.

مادر آقای ف اهوازیه ، خانم م که اونم به تازگی از شرکتمون رفت اهوازی بود ، بعد اینا یه روز داشتن می گفتن ما ایرانی اصیلیم و آریایی خالصیم و از این حرفا ، بعد روز آخر که خانم م داشت می رفت تو حرفاش گفت که مادر بزرگش عراقیه ؛ چند روز پیشا یهویادم افتاد این موضوعو و گفتم نکنه آقای ف هم عراقی باشه یا مثلاً جد و آبادش باشن.امروز ازش پرسیدم :

- آقای ف شما احیاناً عراقی نیستین یا اجدادتون نبودن؟

- نه!

- خوب فکر کنید.

- نه!

- مطمئنید؟

- آره!

- گفتم اگه عراقی هستین دیگه باهاتون دوستی نکنم.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

از وقتی تصمیم گرفتم بیام هر روز حرف بزنم در طول روز هی فکر می کردم اینو بگم اونو بگم ‌، اما الان تقریباً همشو یادم رفته!

امروز تو سر کار خیلی خوب بود ، وقتایی که کارم مشخصه با اینکه زیادتر می شه اما راحت ترم و زمان برام خیلی زود می گذره و اصلاً خسته نمی شم.ایشالله همیشه خوب باشه ؛ همین طور کار همه.یه چیز دیگم در مورد خودمو کار و همکارا و ... هست که هنوز آمادگیشو ندارم بگم.ها ها ها الان فضولیتونو درد آوردم و بعدشم نمی گم.مرضی شدم.(خدای نکرده عشقولانه بازی نیست ؛ گفته باشم که یه گزینه رو براتون حذف کرده باشم.)

یه همکاری داشتم اسمش عمو ح بود. بعد یه اتفاقایی افتاد که رفت.خیلی ماه بود خیلی.امروز هم مث خیلی وقتای دیگه یادش افتاده بودم.ییهو حتی بوی عطرشم یادم اومد خیلی دلم براش دوباره تنگ شد.این که می گم عمو فکر نکینید سنش زیاد بود ؛ نه ، فقط ۴ سال از من بزرگتر بود اما کلی محترم بود ( ازدواج هم کرده بود ) ؛ رفتارشم یه جوری بود که بهش می اومد عمو باشه حتی آقای ف هم یه وقتایی بهش می گفت عمو با اینکه آقای ف یه سال از عمو ح بزرگتره. بعدش چند دقیقه بعد شایدم یه ساعت بعدش ز که یکی دیگه از همکارام بود  که اونم رفته زنگ زد. و با اون کلی حرف زدم.اما روم نمی شه به عمو ح زنگ بزنم.

در مورد بقیه هم بعداً بیشتر توضیح می دم.

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

دیروز یه فیلم دیدم Julie & Jullia که محصول 2009 و از روی کتابی که Julie نوشته فیلم شده ، یه ربطایی به وبلاگ نویسی داشت و کلاً فیلم شادی بود و خلاصه جولی هی هر روز می اومد و یه دستور آشپزی می ذاشت تو بلاگش ، اولش هیچی خواننده نداشت اما بعد کم کم کلی معروف شد.بعدش این منو اینسپایر (!!!!!) کرد که بیامو هر روز بنویسم از اتفاقای مسخره و دری وری ای که هر روز می افته.منم که حالا یه خواننده بیشتر ندارم ؛ اما خوب بالاخره خواننده هام زیاد می شن دیگه.فقط جون من اگه خواستین کامنت بذارید این جمله مسخره که وبلاگ خوبی داری دوست داشتی به منم یه سری بزن رو ننویسید.

مثلاً :

امروز آخرین روز تعطیلی 3 روزه منه ، چهارشنبه که شهادت امام علی (ع) بود پنج شنبه رو هم رئیسمون تعطیل کرد ، حالام که جمعه است.منم هنوز رایتینگمو ننوشتم ، کفشمو تمیز نکردم ، اتاقم هم که نگو.خوب از این کارایی که گفتم اصلاً خوشم نمی آد.

این اینترنت هم داره می ره رو اعصابم هی وصل نمیشه ، هی زنگ بزن به اون سپنتای کوفتی هی بگه این کارو کن اون کارو کن اااااه!خوب اعصابم خورد شد دیگه.

دیگه بسه ؛ اگه قراره هر روز بنویسم که نمی شه زیاد بنویسم ، وگرنه حوصله تون سر می ره.

پ.ن: شر به کسر شین یعنی شراره.

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

سیمین خیر از جوونیت ببینی ، تو که آپدیت می کنی بیا این بلاگ منم آپ دیت کن.قربون آبجی!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

قشنگترین رویای زندگیم جلوی چشمامه ولی....

تاریخ تکرار می شه و برای من قسمت های دردناکش خیلی قشنگ!

یه بار تو یه ایمیلی خوندم که ممکنه سرنوشت آدم تو یه لحظه توسط یه کسی که اصلاً نمی شناسیش عوض شه ؛ و این نکته رو دقیقاً در مورد خودم تجربه کردم؛ اول توسط یکی از آشناهای بابام رفتم تو اون شرکته ، بعد اونجا از یکی از آدما شنیدم که مؤسساتی به نام کاریابی وجود داره ، بعدشم که پویش مکانیک و دوستان.البته بعد از دیدن لاست فصل 6 به این نتیجه رسیدم که اگه آدما تو سرنوشتشون باشه که همدیگرو ببینن بالاخره یه جایی تو زندگیشون همدیگرو می بینن.آخه من همیشه فکر می کردم که مثلاً اگه یه سال دیرتر می رفتم دانشگاه و فلانی رو نمی دیدم و باهاش آشنا نمی شدم چه بد می شد.ولی الان فهمیدم که بالاخره اون آدمو یه جای دیگه تو زندگیم می دیدم.

این دوتا موضوع به هم ربط داشتا ، ولی خوب مطابق معمول زیرپوستی.

یه برادر بزرگتر تو کانادا ، اینکه با اونی که دوره از اونی که نزدیکتره رابطه ات بهتر باشه ، اینکه خودتم هی می رم می رم کنی ؛ اینا همه واسه من یعنی تکرار تاریخ با این تفاوت که اون دفعه رفتن اونو خیلی جدی گرفتم و غصه خوردم که با رفتنش از دست می دمش و خیلی خیلی خیلی قبل از اینکه بره از دستش دادم و اصلاً نرفت و حالا رفتن اینو جدی نگرفتم و گفتم حالا تا بره کلی طول می کشه یا اصلاً نمی ره و واقعاً مثل اینکه داره می ره.

خدایا ما با هم قرار گذاشتیم از روز اولی که خواستم برم یه جای جدید قبل از اینکه آدماشو ببینم باهات حرفامو زدم.خداییشم تو سر قرارمون موندی ، اما فکر می کنم خواستی با هوشمندی بهم بفهمونی که شرایطی که من خواستمو مهیا کردی اما از یه راه دیگه همون اتفاقو برام انداختوندی ( پیش آوردی ).

خدایا خدایا رویای زندگیمه؟! کمکم کن. مرسی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

Design By : Night Melody